اسكندر بيگ تركمان
132
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
بودند سيما عليقلى خان فتح اغلى استاجلو و اسمعيل قليخان توپچى باشى ولد ولى خليفهء شاملو ولى العهدى يافت و در اواخر تنگوزئيل خمس و تسعين و تسعمائة كه طنطنهء ورود اقبال حضرت اعلى شاهى ظل اللهى در عراق بلند آوازگى يافت و بر تخت سلطنت موروث جلوس نمود ابوطالب ميرزا با برادر كوچكترش طهماسب ميرزا چند گاه در قلعه نشيمن داشتند تا آنكه در پارس ئيل ثمان و تسعين و تسعمائة كه در قلهء طبرك اصفهان اقامت داشتند بسعى بعضى از امراء و اعيان هر دو مكحول گرديدند . فرزند پنجم طهماسب ميرزا كه بعد از ارتحال شاه جنت مكان از كتم عدم قدم بعرصهء وجود نهاده در دارالملك شيراز از بطن خدرمعلى و مهد علياء تولد يافت و چون جد بزرگوارش از عالم رحلت فرموده بود باسم سامى آن حضرت موسوم گرديد و او نيز بدستور برادر در ظل عاطفت و اشفاق والدين نشو و نما مييافت در تخاقوى ئيل سنهء ثلاث و تسعين و تسعمائة كه طايفهء تكلو و تركمان به جهت قتل امير خان تركمان كه در محل خود گزارش خواهد يافت با شاهزادهء مغفور سلطان حمزه ميرزا مناقشه آغاز نهادند در تبريز او را دزديده بميان خود برده بعراق بازگشتند و در مقام تربيت شاهزاده درآمده با نواب جهانبانى سلطان حمزه ميرزا مقاتله نموده شكست يافتند شاهزاده گرفتار گشته در قلعهء الموت محبوس گشت تا آنكه در قلعهء طبرك اصفهان باتفاق برادر مكحول گشت چنانچه مذكور شد چون اسامى فرزندان گرامى نواب سكندر شأن سلطان محمد پادشاه در حيز بيان آمد اكنون اسامى ساير فرزندان نامدار كامكار حضرت شاه جنت مكان مرقوم كلك بيان ميگردد . فرزند دويم آن حضرت اسمعيل ميرزا است او نيز از ستر عظمى سلطانم صبيهء موسى سلطان موصلو متولد گشته برادر اعيانى نواب سلطان محمد ميرزا است و در ملازمت والد نامدار نشو و نما يافته همواره منظور نظر شفقت و تربيت بود و انوار عاطفت شاهانه بر وجنات احوالش ميتافت و در اثنى و ستين و تسعمائة كه صبيهء مرتضى ممالك اسلام شاه نعمت اللّه يزدى را كه از مرحومهء خانش بيگم همشيرهء حضرت جنت مكان بوجود آمده بود بحبالهء او در مىآورد در باغ دلگشاى شمال آباد [ 101 ] تبريز جشنى عظيم آراسته چنان عروسى كردند كه هنوز آن جشن و سور در ميانهء قزلباش زبانزد خاص و عام است و از غايت اشفاق پدرانه آن حضرت در چنان جشنى شاهانه و بزم طرب افزاى خسروانه قد افراخته بر قاضى درآمدند و حضار آن محفل سعادت پيرا هر يك فراخور حال و اقتضاى وقت نثارها كرده ارباب طرب و ساز و مغنيان نغمه پرداز از بسيارى نثار كه در آن عشرت سرا فراهم آمده بود بىنياز گشتند و او قدر اين مراتب عالى و شفقتهاى شاهى را ندانسته بامورى كه مرضى خاطر مبارك پدر بزرگوار نبود اقدام مينمود حضرت شاه بودن شاهزاده را در ركاب معلى مصلحت ندانسته در سنهء ثلاث و ستين و تسعمائة نواب سلطان محمد ميرزا را از دار السلطنهء هرات باردو طلبيده اسمعيل ميرزا را بهرات فرستاد على سلطان تكلو حسب الامر او را بهرات رسانيد و سلطان محمد ميرزا را آورد در محور ساوجبلاغ على سلطان مغضوب گشته بضرب لگد قورچيان مضمحل گرديد سببى جز آن ظاهر نشد كه در بردن جناب ميرزا عهد و شرطى چند بميان آمده باشد العلم عند الله همانا سلوك خراسان ميرزا نيز بر وفق رضاى اشرف نبوده بنابر بعضى مصالح ملكى و پاس دولت اندك زمانى نگذشته بود كه جناب شاهزادگى از حكومت آن ولايت معزول گرديد و سوندوك بيك افشار قورچى باشى حسب الامر بهرات رفته او را از راه طبس و يزد آورد چون بساوه رسيد وكيل السلطنه معصوم بيك صفوى رفته او را از ساوه بقلعهء قهقهه برده نواب سلطان محمد ميرزا باز بهرات تشريف برده چنانچه